فکری زیبا
Beautiful Mind
بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت: متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم. یه روز گذشت ، سپس یک هفته و یک سال؛ قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره، میخواستم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون به من توجهی نمی کرد، و من اینو میدونستم، قبل از اینکه خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی با وقار خاص و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی، متشکرم. میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط داداشی باشم . من عاشقشم . اما… من خیلی خجالتی هستم، علتش رو نمیدونم . نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه، من دیدم که بله رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه، اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم، اما قبل از اینکه بره رو به من کرد و گفت تو اومدی ؟ متشکرم. سالهای خیلی زیادی گذشت؛ به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه دختری که در دوران تحصیل اون رو نوشته این چیزی هست که اون نوشته بود: تمام توجهم به اون بود، آرزو میکردم که عشقش برای من باشه، اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه؛ من عاشقش هستم، اما …. من خجالتی ام، نمیدونم چرا؟ همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم؛ ای کاش... . نظرات شما عزیزان: جمعه 26 تير 1394برچسب:, :: 1:47 :: نويسنده : قهار متولی طاهر
آخرین مطالب آرشيو وبلاگ پيوندها خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن">خرید اینترنتی عینک آفتابی ریبن
نويسندگان
|
||||||||||||||||
![]() |